خیلی سال پیش توی تابستون سه تا پسر دیدم که هی می خندیدن توی ساحل روی شنای گرمو داغ که با رسیدن آب دریا خنک میشدن و ت می خوردن از جاشون
لم داده بودنو می خندیدن ولی ناگهان همه چیز تموم شد هر سه تاشون رفتن توی عمق دریا اون وقتی که آینه ای روبه روشون بود و بهشون می خندید نباید هم بپرسی کی بود که این کارو کرد من بودم
من الیسا جی هون مجبور به قتل سه تا آدم سرخوش بودم چرا که اون فقط یه خواب بود که برعکس بقیه ی خوابام دست خودم نبود و تصمیم گرفتم از اون به بعد از اون آهنگی که باهاش اون خوابو دیدم شبا واسه خواب بهره مند نشم خخ
خوب
رویا ها یه آینه توی خونه ی ما هست
یه آینه ی جادوییه اما
اما مامانو بابام هیچ وقت قبول نکردند به من می گفتن بچه برو به کارو بارت برسو اون آینه یه آینه ی معمولیه که از مغازه ی مسخره ولی بزرگ و باحال اون مرده گنده بک خریدیم
ولی اون مرده.
//اون مرده هم جادویی به نظر نمیرسه که مغازه و چیزای توش باشم پس بی خیالش شو
خب
حدس می زنم درکم کنین
نمی گم نمی فهمینا
ولی خوب به هر حال هرکسی چیزایی رو حس میکنه که ممکنه
بقیه اونو حس نکنن
بنابر این فقط میگم مزخرف ترین حس دنیاست
داستان
جدید
.
میشه قصه هارو از توی آینه خوند
اون ,آینه ,توی ,ی ,یه ,حس ,اون مرده ,یه آینه ,آینه ی ,بود که ,می خندیدن

درباره این سایت